تبليغاتX
هوای حوا


هوای حوا

اینجا حوا نفس میکشد...

دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!ت کرده باشی او را نخواهی دید!
|پنجشنبه 4 خرداد1391| 10:58 قبل از ظهر|حوا|

بعد این  ادمایی که تو حرکت دوم  شطرنج  با اسب بازی میکنن....همونایی هستن که دوسشون ندارم  خب نکنین این کاراتونو

جدن معتقدم :بازی نکنین با این ادما  خوب  .البته اگه  کارای مهم تری ندارین  نیس  همتون فیلسوف و نامبر وان :) 

|سه شنبه 2 خرداد1391| 9:14 بعد از ظهر|حوا|

|دوشنبه 1 خرداد1391| 8:21 بعد از ظهر|حوا|

این نوشته را در عرض 5دقیقه نوشته ام و نوشته شده  بدون  به اصطلاح قافیه پنداری های  شاخصانه  پس به دید کرامت خوانده شود

...نامم را نمیگویم  اما  همین را بدان  که  بارها به نامم قسمش داده ام  ک یا من بمیرم  یا تو کور شوی ویا شاید هم راه این خانه عمومی انقدر  دراز شود که نیاییی  تا   سستی اندام مرا را که قرار بود حالا که سایه ای روی سر نداری روزی مرد خانه ات شوم   نبینی
.
.
.

نامش را نمیگویم اما  باور کن که بارها به نامش  قسم داده ام خدارا که من بمیرم و عوض جان من  به او طعم زندگی را بچشاند  حتی برای  یک روز.

برای منی که عاشق  بودنش بودم  و از لحظه ای که پادر وجودم گذاشت غرق در لذت شدم  و غم سردی خاک همسرم را  با گرمی حرکات  ضعیفش  در  بطنم  ارام کردم... عجیب سخت است این روزها.
 بارها در رویا میدیدم که  با پسرم در خیابانهای شهر قدم میزنیم و هر دوستو اشنایی که میبیندمان  میگوید  ماشالا خدا حفظش کند چه اقایی شده
و سر بشکر در اسمانها میسایم.
دنیا امدو باشیطونی هایش غافلگیرم میکرد  عاشق توپ  بود پسرکم و هروقت به پشت میخابید و توپ را بالای سرش میگرفتم با دستوپازدنش  برای تصاحب اون  خنده برلب های خسته ام مینشاند. 
سه چرخه قشنگ و رنگینی  برایش خریده بودم  روی ان مینشاندمش و در طول خانه  هلش میدادم و بازی میکردیم و ارزو میکردم  یک روز باهم در خیابان های شهر دوچرخه سواری کنیم
.اتاقش پر از توپ است.
پسرکم تازه نشستن را تمرین میکرد  و من غرق درلذت بلند قد شدنش بودم...
پسرکم 3 ساله هستو هنوز مشق نشستن میکند
  گاهی چهار دستو پا چند قدمی به  سویم برمیدارد و من خوشحالم ازین که با شیطنت هایش  خانه را بهم نمیریزد
امروز 9ساله شد
 ارام راه رفتنش را دیگران به حساب کم رویی و منزوی بودنش میگذراند و لرزش خفیف اندامش را بر دستو پا چلفتی بودنش 
  با خودم که خلوت میکنم میبینم این ان پسری نبود که ارزویش را داشتم
 پسرکم هنوز عاشق توپ است اما  با بچه های  دیگر  فوتبال بازی نمیکند و فقط تماشایشان میکند  بارها  سرزنشش کردم و بخاطر این کندی تنبیه  و در دل خودم افسوس  وترس از اینده اودر این جامعه گرگ.
وقتی  به خواست  مربی بهداشت و دردهای گاه و بی گاه  عضلانی اش  به دکتر مراجعه کردیمو  انجام ازمایش های گوناگون........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................امروز رویای پسر بلند قدی را که کنارم قدم میزندوگاهی با هم  دوچرخه سواری میکنیم...ارزوی دیدن خصوصیات خودم  در چهره کودکی از پسرکم.........قبولی  پسرم در رشته پزشکی  برای سر بلندی ام.....ترس از اینده اش ....همه و همه رو از سر بیرون کرده ام وتنها ارزومیکنم که
 لا اقل  تاروزی که زنده هست  راحت تر نفس بکشه...........
پسرکم هنوز عاشق توپ است...

|پنجشنبه 28 اردیبهشت1391| 3:12 بعد از ظهر|حوا|

مامانم عاشقتم  تو بیشتر از همه  مامان بهاری خودتم میدونی.  مدیونتم که بهم یاد دادی یه زن تا چه حد میتونه صبور باشه و  با گذشت

که گاهی میتونه از خواسته خودش که براش مهم و دوسداشتنیه  بگذره  تا دخترش به خواستش برسه

مامان من  یه زنه سادس  نه 70قلم خودشو میسازه   نه اهل سیاسته  ........فقط  عاشق شوهرشو بچه هاشه

مامان نمیدونستم  برات چیکار کنم  این چن روز که به خاطر بابا ناراحت بودی  هروز میدیدمت  که  داری داغون میشی  ترسو تو چشات میخوندم  لرزش  صداتو وقتی با  بابا  حرف میزدی و میخواستی وانمود کنی که   جای نگرانی  نیست .  شب تا  صب نخوابیدنت از نگرانی همه ای ن حال بدتو میفهمیدم اما  میترسیدم  واکنشی نشون بدم  که  حس کنی  ترسیدم و  واسه دلداری دادن  به من  ناتوان بشی

 نمیدونم چی بگم مامان  تو اوج سادگی  عشقو بهم نشون دادی  مثه کوه پشتم  بودی  ولی به روش خودت که شاید گاهی نپسندیدمو ناراحت شدم  ولی هروز که بزرگتر میشم میفهمم همه  حرفات از تجربستو من اشتباه کردم.تو همیشه بهترین هارو واسم خواستی  همیشه

عاشقتم مامانم  شاید اینو  بقیه نتونن درک کنن   شاید گاهی نتونم  نشون بدم که چقدر  دوست دارم ولی نمیذارم دیگه هیچی تو این دنیا ناراحتت کنه.

مامان خوبم  مامان پاکم مامان ماهم   تو جات تو بهشته   روزت مبارک


خدایا کلی حرف دارم  واسه گفتن  ....خدایا عاشق مامانوبابامم   برام حفظشون کن

|جمعه 22 اردیبهشت1391| 7:16 بعد از ظهر|حوا|

  خدایا  عاشقتم  ممنون ازین بارون  ممنون ازین  رحمت  

اعلام وضعیت:خوشحال  .لیوان چایی با شکلات.پنجره.


john lennon:imagineبا صدای بلند   بعد از مدتها دارم  مینویسم.

|سه شنبه 19 اردیبهشت1391| 9:3 بعد از ظهر|حوا|

من و بی شمار مسافران پشت سرم

از حوا گرفته تا دختران به دنیا نیامده ام

از حضرت مریم گرفته تا روسپیان خیابان تهران

تمام  باورمان این است:

دهان خصم و زبان حسود نتوان بست 

  رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار

|دوشنبه 18 اردیبهشت1391| 10:37 قبل از ظهر|حوا|

پ.ن: کوچه مردان خلوت شد...

|یکشنبه 17 اردیبهشت1391| 10:1 بعد از ظهر|حوا|

بچه ها واسم دعا کنین هرجای ایران که هستین هر  دلخوری که ازم دارین  محتاجم به دعای همتون
|جمعه 15 اردیبهشت1391| 12:25 بعد از ظهر|حوا|

این مقنعه ها اومده بافت داره روش

.

.

.

بذارین در موردش حرف نزنم

|سه شنبه 12 اردیبهشت1391| 4:5 بعد از ظهر|حوا|

گمان میکنید که نیستم...

من هر روز سکوتم رو پست میکنم اینجا !

|دوشنبه 11 اردیبهشت1391| 9:9 بعد از ظهر|حوا|

دوست عزیزم آزی ، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد..

هر دعا ، اهدای یک سلول سالم

درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید..

این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود

|سه شنبه 5 اردیبهشت1391| 4:59 بعد از ظهر|حوا|

ای همه ی کسانی که پشت سر من حرف می زنید......
عاشقتونم که اينقدر درگیره منید...!!!:)

|یکشنبه 3 اردیبهشت1391| 8:58 بعد از ظهر|حوا|

خدا؟ ببین خدا ٬ بیا یه بار منطقی باهم صوبت کنیم ٬ ببین ٬ من روم ُ میکنم اونور چشامم میبندم بعد تو منو سورپرایز کن خب ؟                                                                                                                          
|شنبه 26 فروردین1391| 10:7 بعد از ظهر|حوا|

این پست صرفا جهت اعلام وجود بود.... من هستم فقط نمینویسم.

به زودی اپ خواهم کرد

|سه شنبه 22 فروردین1391| 7:19 بعد از ظهر|حوا|

نوروز برتو مبارک ایرانی



ادامه مطلـب
|شنبه 12 فروردین1391| 1:25 بعد از ظهر|حوا|

وباز این منم نشسته بر پشت سیستمی بیرنگ

ماگ قهوه ای در دست

بارانی پشت شیشه بی درنگ 

گری مور تو تموم اتاق پیچیده  پنجره بازه چراغ اتاق خاموشو

به شمارش سیگار های نکشیده ام نشسته ام...

خدایا عاشق بارونم  عاشق این حالو هوامم  مگه میشه بارون باشه و اتاقی و پنجره ای و بهار نه خدایا عاشقتم واسه این حس قشنگ که هیچی تو دنیا این فازو بهم نمیده  ...از همین تریبون اعلام میکنم خدایا مچکرم  :)

|چهارشنبه 9 فروردین1391| 10:24 بعد از ظهر|حوا|

:)

هر روز...

9 صبح...

برنامه خاله نگارو تربچه...

شیروبیسکوئیت مادر...

|سه شنبه 8 فروردین1391| 11:59 قبل از ظهر|حوا|

20سالو7روز از بهار شدنم گذشت.سال نو مبارک :)

|سه شنبه 8 فروردین1391| 2:5 قبل از ظهر|حوا|

همیشه  واسه منو دوست سوال بودکه چراوقتی دونفرو میبینیم که....هردومون از واژه شغال  عاشق استفاده میکنیم
گاهی تاوان شیر بودن قفس است
اما شغالان همچنان در شهر آزادند.

|یکشنبه 21 اسفند1390| 3:12 بعد از ظهر|حوا|

 زیر باران گریه می کردم

آرام و بیصدا

تو چتر را بالای سرم گرفتی

اما همچنان گونه های من خیس از گریه ماند ...!

و تو هرگز نفهمیدی که چتر باید بالای دلم باشد نه روی سرم



|یکشنبه 21 اسفند1390| 3:8 بعد از ظهر|حوا|

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد،وقتی از پنجره بر پوچی افکار جهان می نگرم

برف دیروزو دوسداشتم  :)

|یکشنبه 21 اسفند1390| 3:6 بعد از ظهر|حوا|


او خواست که من زن باشم
که بدوش بکشم بار تو را که مردی
و برویت نیاورم که از تو قویترم
من زنم
آری من زنم
او خواست که من زن باشم
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد
عشق خواهم ورزید
به مردانگی ات خواهم بالید
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد
پشتیبانت خواهم بود
و تو مرد بمان
این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!
|یکشنبه 21 اسفند1390| 3:1 بعد از ظهر|حوا|

http://www.up.vatandownload.com/images/svayejc2jt1k1b3qsyv.jpg

زنانگیت را به من بسپار...
خوب بلدم مرد بودن را !

گوش می دهم ...به نجواهای زن درونت!
من "تو" را می فهمم!!
|یکشنبه 21 اسفند1390| 2:22 بعد از ظهر|حوا|

یک روزی می‌رسد که آدم دست به خودکشی می‌زند، نه این‌که یک تیغ بردارد رگش را بزند. نه!
قیدِ احساس‌اش را می‌زند.
چارلز بوکوفسکی

|یکشنبه 14 اسفند1390| 12:11 بعد از ظهر|حوا|

این روزهای من صورتیست......زیباااااا :)

|یکشنبه 14 اسفند1390| 11:29 قبل از ظهر|حوا|

بعضی از سیگارا واسه لذت دود کردنش آتیش میشن بعضی هام واسه کلاسش.اما اون سیگارای بهمن واسه اوناییه که غم دارن...  دوستم بهمن میکشه.. میدونم که دوستم غمگینه

|جمعه 12 اسفند1390| 2:52 بعد از ظهر|حوا|

زن زیبـــایـــی نیــــستـــــم ...
مـــوهایی دارم سیـــــاه ...
اما اگر شانه به موهایم بزنی ، هم شب را به یادت می آورد ... هم ابریشم ...
و هم سکوت شاعرانه ... و حتی شاید خیال یک خواب آرام ...
و پوست گنـــــدمی ...
و چشم هایی که گاهی سیاه می زند ... گاهی قهوه ای ...
و گاهی که به یاد خواستنت می افتد ... عسلی می شود و کمی خیس ...
دست هایم ... دست هایم ... مهـــربـــاننــــد ...
و هر از گاهی برای تو ... به یاد تو ... که هرگز نداشتمت ، شعر می نویسد ...
و قلبی ســـــاده ... که هنــــــوز هم تنـــــها تــــــو را می شناسد ...
و تنها وقتی تو نزدیکم می شوی صدای بودنش و خواستن هایش را می شنوم ...
که تــــو را ســـــاده دوســـــت دارد ... ســــــاده .... ســـــــــــــاده ....

مرا همینطور ســـاده دوست داشته باش ...
با موهایی که تنــــها نوازش دستان تـــــــو را می خواهد ...
و دست هایی که نوازشت می کنند ...
و چشم هایی که به شرقی صورت من می آید ...
و وجودی که همـــه شـــادی و آرامـــش دنیــــا را با تــــو می تـــواند بســــازد ..

|چهارشنبه 10 اسفند1390| 10:49 بعد از ظهر|حوا|

تولدم نزدیکه. خدایا حواست هس؟ندایی امد که گویا هس:)
تولدم شبه عیده نوروزه  و من دوباره دلم بهاری شده عجیب  واین است انرژی زندگی.وای دریامخاطب خودم:دقت کردی همه وجودت احساسه؟اااااا؟تو هم فهمیدی؟گاهی واقعا لذت میبرم ازاین حس خودم.خدایا مرسی که دختر افریدیم   من اگه پسرمیشدم بااین همه احساس میمردم:)فکنم فردااین مطالبو پاک کنم همش خودنوشت هست و درکش شایدصقیل
|چهارشنبه 10 اسفند1390| 2:19 قبل از ظهر|حوا|

وقتی میگه  اهنگ گوش نکن  حتما  یه چی میدونه دیگه:)
تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیس   بسی لذت میبریم هربار این بیته فریدون اسرایی را میشنویم  بی دلیل حسه خوبی به ماالقا میکند .شاید ما جنبه  اهنگ شنیدن نداریم.والا :)  ....ربطه عکسو فهمیدین؟
|چهارشنبه 10 اسفند1390| 2:9 قبل از ظهر|حوا|

MISS-A

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره